X
تبلیغات
فراموش شده

فراموش شده

زندگی

چه تاجی زدی برسرم زندگی؟

به غیر از مصیبت بجز بندگی

یه روزم اگه دل به شادی گذشت

چه شادی که با نامرادی گذشت!

ندیدم بهاری ...

محبت زیاری ...

دلم غرق خون شد ...

عجب روزگاری ...

نه یک خنده بر لب

نه آسودن از تن

نه چشمم به در منتظر بوده یک شب

نه یک خنده بر لب

نه آسودن از تب

نه چشمم به در منتظر بوده یک شب

ندیدم بهاری ...

محبت زیاری ...

دلم غرق خون شد ...

عجب روزگاری ...

ای زندگی، دلگیرم از تو

غم هات منو، دیونه کرده

هرچی غم و درده تو دنیا

یکجا تو قلبم لونه کردی

دیدی که هیجکی پناهم نبود

هیچوقت کسی چشم براهم نبود

حتی کسی با دل خسته ام

در زندگی تکیه گاهم نبود

ندیدم بهاری ...

محبت زیاری ...

دلم غرق خون شد ...

عجب روزگاری ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط احمدی   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط احمدی   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط احمدی   | 

کاش می شد

چشمام و می بندم و تو رو تو ذهنم تصور می کنم٬ تصور می کنم که دوباره

پیشم اومدی٬ دستت و تو دستم گذاشتی و برای همیشه مال من شدی تا ابد.

کاش لا عقل برای یک بار هم که شده حرف دلتو می زدی. می گفتی دوستم داری و

تا آخرش با هامی.

کاشکی ...

کاش از دستت نمیدادم

کاش یه جای کوچولو تو اون قلب کوچولوت داشتم...

ولی حیف که همه ی اینا رویا ی منه. رویایی که خودم در ذهنم پروراندم.

هنوز هم منتظرم و هیچ وقت ناامید نمیشم حتی در واپسین لحظات زندگی ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط احمدی   | 

بی تاب تو


+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط احمدی   | 

یاد دوست

ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه،

اما می تونیم بهش یاد بدیم که

لبه های تیزش دست اونی رو که دلمون رو شکسته، نبره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط احمدی   | 

اشک برای کی

فکر می کردم اگر دوستش داشته باشم می توانم خودم را قانع کنم که شاید او هم مرا دوست داشته باشد ..

اما نتوانستم دلم را آرام نگه دارم ...

هر روز هر شب به امید اینکه شاید از طرف او ندایی به من برسد لحظات را سپری می کردم ....

نمی توانستم به خود جرات دهم تا ازش بپرسم آیا مرا دوست دارد یانه ..

می ترسیدم به من بگوید نه.......

ترس همه وجودم را در بر گرفته بود و فکر اینکه جمله نه را بشنوم همیشه آزارم می داد ....

که چه زیباست ............

او خود می داند که من چگونه نگاهش می کنم ..

می داند که  او را چگونه پرستش می کنم ....

می داند که اگر بخواهد به او خواهم رسید ....

می داند اگر بگوید بمیر برایش می میمیرم ........

ولی هم من می دانم و هم او که  شاید  به هم نرسیم ..........

و این شاید به کلمه دیگر تبدیل شده و این کلمه این جمله را تشکیل داده ..

(نه من و نه او هیچ وقت به هم نمی رسیم ) .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط احمدی   | 

برای تو

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي

تقدیم به تو

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط احمدی   | 

باور

هزار بار گفتمت دوستت دارم ......باورت نشد

بازهم تکرار کردم دوستت دارم ..... باورت نشد

این بار برایت میمیرم تا اگر بااشکهایت تنها شدی و  گونه هایت خیس شد ..

شاید که باور کنی دوستت دارم ..

اما دیگر دیر است.........................


+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط احمدی   | 

جاده

ای کاش بودی تا این جاده ها با آمدن تو بی انتها تر می شد

می دانی چرا ؟؟؟

زمزمه های دلتنگی من با آمدن تو به پایان می رسید

و شنبم چشمانم به گلهای پژمرده می نشست

تو رفتی ....

و من ماندمو یک دنیا تنهایی.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط احمدی   |